برای همیشه ها ی تو ناصر جان سلام. خواستم تلفن کنم بهت، نتوانستم. دیدم نامه بهتر است. حوصلهی داد و بیداد های پشت تلفنت را نداشتم. گوشی م که خاموش بوده این چند وقت، حتمن تا به حال همهی زنگهات را به هر جا که فکرت رسیده زده ای. هی پیش خودت نگران درد سر بوده ای. این کلمه را خیلی شنیدم این چند وقت. الان از صحنه، از کردستان برات مینویسم، وسط دردسر. همهی اینهایی که نمیشناسندت سلام میرسانند. پیش سیروان و دوستانش آمدهام. سیروان رفیق سربازیم است. این نه از آن دفعه هاست که به قول تو بی خود و بی جهت سنگ انسانیت را به سینه میزنم. برای بدبختی اینها که دور و برم هستند نیامده ام. برای یاسر، اگر ناراحت نمیشوی، برادرمان این جا م. باورت نمیشود کجا دیدمش. توی شلوغیها بود. اول صبح که میرفتم طرف وسط شهر یک زیر چشمی به مأمورها میانداختم. اما کی جرأت داشت آن موقع چشم تو چشم بشود با همه شان. سر به زیر شده بودم. اما وقتی که جمعیت پا میگرفت و دست بالا میکرد، همهی مثل من ها بی حیا میشدند و نگاه میدراندند. خلاصه نمیدانم روز چندم بود. یکی از همان روزها که تو هی زنگ میزدی که دردسر نسازم برای خودم و این حرف ها. طرف عصر بود. خستهگی دویدن یک صبح تا عصر بود توی تنم، اما مجبور بودیم، همهمان که با هر صدای غرش موتور هی بدویم و از روی جوب های پهن بپریم. از چهار راه ولیعصر جلوتر به سختی میشد رفت. مدام باید فرعی به اصلی میکردی اگر میخواستی بروی سمت انقلاب. فکر کنم سر وصال بود که کیش مان دادند سمت بالا. وسط وصال یک عده آتش روشن کرده بودند و شعار می دادند. اشک آور پشت اشک آور بود که میآمد بین جمعیت. از بین یکی از همان فرعیها انداختم سمت دانشگاه تهران. تنها نبودم، زیاد بودیم. خواستیم از توی قدس برویم پایین بپیچیم سمت دانشگاه که یک هو پاتک خوردیم. کلی سیاه پوش از پایین دیدیم دارند می آیند سمت مان. همه شروع کردند به دویدن. کسی اگر میماند ، زیر پاهای دیگران مانده بود. پس من هم دویدم اما میدانستم بالای خیابان میآیند استقبال مان. و درست میدانستم. پنجاه قدم بالا تر از طالقانی سه تا صف ساخته بودند از هیکل های درشت با چماقهای چوبی که انگار فقط اگر توی سر میزدند راضی میشدند. روزهای قبل و بعد هم دیده بودم شبیه ش را. زمان بندی قدم هام رو تنظیم می کردم که باتومشان کمتر توی سرم بخورد. اما یکی دو تا به کتف و کمرم خورد. رد کردم و باز هم چنان میدویدم. موتورها را می شنیدم که همچنان دنبالمان میآیند. سر که چرخاندم دیدم پشت سرم یکی از زنها، افتاده و موتورها چیزی نمانده برسند بهش. گفتم از کنارش رد میشوند و هر کس یک باتوم ول میکند توی کت و کولش، بروم کنارش بنشینم که لااقل چند تا از باتومها به من بخورد. اما وقتی خیز برداشتم سمتش و نشستم، موتورها دوره مان کردند و ایستادند و شروع کردند به زدن. باز خوب بود توی سر نمیزدند. دلم خوش بود. اما چهار پنج نفر از لباس شخصی ها صفشان را به هم زدند و دویدند سمت مان. ترسیدم. فریاد می زدند: مرگ بر منافق. من چشم هام را بستم و سرم را با دست پوشاندم. پی هر درد منتظر حجوم دردهای بعدی بودم. اما توی «مرگ بر منافق»ها نکته ی آشنایی شنیدم. لای چشمم را که باز کردم یاسر بالای سرم بود و چوب بلندش بالای سرش. گفتم: یاسر! چوبش را روی سرم فرود آورد. گرمی خون را حس کردم که روی پیشانیم راه افتاد. یک عالمه درد دیگر هی می شکفت توی عضله هام و حس می کردم ورم هایی را که سبز میشد، اما همه انگار محو بود. چشم هام پس پس رفت. یک بار دیگر گفتم یاسر، اما دیگر چیزی نفهمیدم. زورش همیشه زیاد بود. حتا آنوقت ها که با تو کشتی میگرفت و میخورد ازت، میفهمیدم که احترام میگذاشت. وقتی چشم هام را باز کردم، خودم را پیدا کردم که روکش چرمی صندلی های پرایدی را خونی کرده بودم. و دختری که پا روی گاز می فشرد و زیر لب به زمین و زمان فحش می داد و یکی دو تا از شیشه های ماشینش شکسته بود. اگر یادت باشد، خودت آمدی از درمانگاه برم داشتی. کلی ناراحتی هم کردی که پی درد سرم. از ماجرا چیزی نگفتم بهت. شاید خودم هم باور نکرده بودم. به قول ننه خاتون لقا که مادر سیروان است و چند برابر اسمش عجیب است، همیشه بعد از این که باور کردهایم، پیش خودمان میگوییم مگر میشود باور کرد. پدر سیروان سالها پیش اعدام شده. ننه خاتون لقا یک تنه خانوادهاش را، که هیچ، شهر را میگرداند. نمیدانم، اینهایی که گفتم اصلن برات مهم هست؟ میدانم که ناراحت میشدی وقتی فکر میکردی او هم جزو ماست، برادر بزرگ تر مان. وقتی هم بچه بودیم میگفتی از مادر حساب نیست، تا پدر یکی نباشیم، برادر نمیشویم. ناراحت میشدی، کسی از بچههای محل اگر یادآورت میشد یاسر برادرت است. اما من نگرانش شدم وقتی گم شد. نگو بیخود دل میسوزانم، نیستم آن طور، که میگویی چون مادر به من سپردش حس می کنم مسئولم و این حرفها. نه، دوستش داشتم. وقتی گم شد هم، خلاف آنچه که کردی و فکر کردی، دنبالش رفتم. نمی گویم تقصیر تو یا خواهر ها بود که گم شد. بیرحمی میکنم، میدانم که خانه را بی هیچ حرفی بخشیده بودی بهش. میدانم که اصلن از پیشتر ها، از مرگ مادر، نمیدانم از ترسهاش بود یا بهانهجوییهاش، میگفت نمیمانم در این خانه. هر چه اصرار میکردم حرف خودش را میزد. راه خانهی همه را بلد بود. شمارههای همه را داشت. اما هیچ وقت با کسی تماس نگرفت. نمیدانستم و نگران بودم که چه میکند. سرزبانی نداشت. گفته بودی دیده بودندش که آواز میخواند و پول میگیرد. باور نکردم. البته آواز خواندن را نه آن طور که برای کسی، بلد بود. هر چه یادم هست، وقتهایی که کنارش راه میرفتم، شنیده بودم که درهم و برهم، بی سر و ته میخواند و جلوی کس دیگری جز من ساکت میشود. میگفت میخواند و برای مادر میخواند. اما دوست نداشت بماند خانه ی مادر. میپرسیدم: از خانهی مادر که رفتی دوست داری پیش کی باشی؟ میگفت: کاش ناصر گنجهی آهنی را دور نینداخته بود، میرفتم و توی گنجه زندگی میکردم. آن گنجهی آهنی سبز و سفید که درهاش لمبر می خورد، که گفتی جا زیاد میگیرد، انداختیش دور را یادت هست حتمن. یاسر خیلی دوستش داشت. کارت هاش را و عکس های فوتبالیستها را می چسباند در و دیوارش. راستش من هم وقتی بچه بودم دوست داشتم آن گنجه را. برام سرزمین عجایب بود. تو هم پنهانیهات رو آنجا جاساز میکردی. فیلم هات که قایم می کردیشان، _ یادت هست؟ _ گم می شد و من هم نفس راحت همیشه گی را میکشیدم که یاسر بود که تقصیر ها گردنش بیفتد. و یاسر که انگار اصلن نمیفهمید دلیل ناراحتی تو چیست. گفتن ندارد که از عذاب وجدان حرف نمیزنم. و نمیگویم چه بدیها که تو و من در حق یاسر کردهایم و از این حرفها. خیلی بزرگواریها تو کردهای بهش، من شهادت میدهم. اما میخواهم بگویم او شاید خوبیهای ما را نمیفهمید. خوبی از نظر او شاید چیزی بسیار سادهتر بود و متفاوتتر از آنکه ما میانگاریم. گنجهی آهنی و خندیدن به بامزهگی هاش، همین چیزهای ساده را میفهمید و من و تو دنبال باشگاه تفریحی تربیتی میرفتیم و استخر میبردیمش، که شنا یاد نگرفت آخرش، مشاور میگرفتیم براش. صادق باشم به نظرم غریبه بودیم براش. شاید چون فرقهاش را با خودمان نمیدانستیم. ننه خاتون لقا یک تکه کلامی دارد، به زبان خودش میگوید گرگ و میش اول باید فرق شان را بفهمند بعد به خاطر شباهت شان با هم آشتی باشند. وقتی گم شده بود خیلی دنبالش گشته بودم. باورت نمیشود اگر بگویم چه قدر خیلی. همهی کلانتری ها و پزشک قانونی ها، همهی بیمارستانها، همهی پارکها. نبود که نبود. اما کی فکرش را میکرد که کجا و کی ببینمش. این شد که از فرداش اگر شلوغ میشد یک چشمم به جمعیت بود یک چشمم به رو به رویی ها که قدشان بلند است و شکم گنده دارند و پیراهن روی شلوار انداخته اند. بین جمعیت مرده باد و زنده باد می گفتم و گاهی میدویدم. اما چهرههای غیظ کردهی دور و بر را برانداز میکردم شاید که ببینمش. همیشه آن چانهی بزرگ و دهن کج و گونههای بزرگی که چشمهاش را ریز کرده بود چهرهاش را فرق میگذاشت با بقیه. بین همه ی بچه های محل از دور پیدا بود، مخصوصن وقتهایی که دورش را میگرفتند و مصخرهش میکردند. اما آنروز که با ریش دیده بودمش، خیلی شبیه بقیه بود. ریشش همیشه کند و تنک بود. اما زیاد شده بود. هنوز یادم می افتد که چه طور ریش زدن را بهش یاد دادیم خنده ام میگیرد. حتا یاد «ملگ بل منافق» گفتن آنروزش هم میافتم خندهم می گیرد. نمیدانم چهطور من را نشناخت. چی آمده بود سرش نمیدانم. شاید هم شناخت. من یک لحظه چشمم افتاده بود توی چشمش. همان یک لحظه به نظرم رسید خاطرش جمع است. انگار تکیه گاه خوبی پیدا کرده بود. تکیه گاهی خیلی محکم تر از من و تو. به سرم زد که دنبالش بروم. یکی از همان روزها، سر ظهری بود که دیگر خلوت شده بود، یک راست رفتم پیش مینیبوس شان. چند نفر آدم عبوس و کج اخلاق ایستاده بودند کنار هم. نگاهم کردند. گفتم دنبال داداشم میگردم. یکی شان هلم داد که اینجا چرا آمده ام. آن یکی گفت بروم گم شوم تا بلایی سرم نیاورده. رفتم سراغ یکی دیگر. پرسید کجا گرفته اند ش. گفتم: «نگرفته اند ش. از شماست.» بعد ماجرا را حدودی براش تعریف کردم. زیاد گوش نداد اما یک جورهایی بهم فهماند که بین آنهایی که از شهرستانها میآورند پیش بگردم. آن روزی هم که گرفته بودندم و فردا شبش ولم کردند، سر همین بود که داشتم توی خیابان طالقانی یکی از همین آفتابسوختههای درشت هیکل را سؤال پیچ میکردم. فهمیدم که جایی سمت شرق تهران خوابگاهشان است. چند بار رفتم آن طرفها چرخ زدم. نمیدانم انتظار داشتم چه چیزی ببینم که بفهمم اینجا نگهشان میدارند. شاید پی گنجهی آهنی میگشتم. اما خلاصه که نتوانستم پیداش کنم. اما اصل مطلب را هنوز برات نگفته ام. که دلیل همین است که اینجا هستم. ماجراهای ترور توی کردستان و بمب گذاریها را شنیده ای حتمن. مصادف بود با همان روزهای شلوغی. یک هفته ای پیش، توی اینترنت داشتم نگاه میکردم. عکسی انداخته بود از چند مجرم محکوم به اعدام. روی چشم شان خطی کشیده بودند. نمیدانم. یکیشان خیلی شبیه یاسر بود. اصلن خودش بود. اگر نوشتههاش را ندیده بودم و آن عکس را نشانم میدادند، میگفتم بیشک یاسر است. اما چهطور متهم به چنین چیزی میتواند باشد؟ فکرش خنده دار بود برام. فکر میکردم اتفاقن همانروزها، چند روز عقب و جلو دیده بودمش توی خیابانهای تهران. نمیشد باشد. اما فکرش خوره شده بود توی مغزم. این شد که بلند شدم و بعد چند سال سراغ سیروان را گرفتم. خیلی رفیق خوبی است. البته اینجا دردسرهای خودش را دارد. اینجا غریبم، همان قدر که آنجا غریب بودم. نه بین مردمش، که اینجا برای مردمش هم غریبه است. اول که آمدم، سراغ همهی سازمانهای دولتی رفتم. دست به سرم کردند. آخر رفتم توی خود اداره زندان، گفتم من برادر یکی از همین محکوم به اعدام ها هستم. مأمور بد اخلاق سی سالهای نشسته بود و وظیفه داشت همه را دست به سر کند. به قول خاتون او مجبور است آنطور باشد، ما هم مجبوریم این طور باشیم. گفتم: «نمیدانم و نمیخواهم بدانم آن پشت مشت ها چه اتفاقی افتاده. فقط اینرا میگویم که همان روزها که این یارو را ترور کرده اند اینجا، یا هر اتفاقی افتاده، برادرم را تهران دیده امش.» جوابم را نداد. یکی از پیرمرد ها که درجه ای هم نداشت آمد کشیدم کنار و گفت که خیرم را میخواهد. توصیه کرد بروم و دیگر پیدام نشود. گفتم نمیدانم چرا نباید پیدام بشود. دیگر چه میخواهد بشود؟ چیزی نگفت. مردم اینجا حرفشان را تمام نمیزنند. حتا به هم؛ به من که نپرسیده، از وضع و شکلم میدانند توی شناسنامه ام نوشته شیعه که هیچ. اینجا همراه سیروان سراغ دوستانش آمده ام. آدمهای خوبی هستند. یک جورهایی بُر خورده ایم با هم. اولها که میدیدند توی سازمانهای دولتی رفت و آمد دارم احساس خطر کرده بودند. وقتی فهمیدند دلیلم را کمکم خودمانی شدند. شاید چون درد مشترک داریم. که از خودشان زیادند جزو محکومها. آنها خودشان را دست کم از دوستانشان نمیدانند. سخت است براشان. پی دوستانشان، برای نجات آنها خیلی کارها می کنند و نقشهها دارند. اما در واقع دنبال خودشان میخواهند بروند. من هم دنبال خودم میخواهم بروم. که خودم را شبیه یاسر میدانم. نمیتوانم توضیح خوبی داشته باشم. او آنطور و من هم اینطور. راستش را بخواهی من هم گاهی به آن گنجهی آهنی فکر میکنم. به نظرت احمقانه میآید اما انگار یاسر از زبان من میگفت. کاش گنجه ای بود که بیرون زده بود از این دنیا، می شد توش ماند. نه آن طور باشی، که بمانی توی خانه ای که ظاهرن مال تو است و نیست. نه آن طور که توی خیابان برای غریبه ها آواز بخوانی؛ فرقی نمی کند. بمانی غریبه ای ، بروی غریبه ای. کاش بود آن گنجه ی آهنی. بگذریم. میخواهم فردا بروم دادسرا. شاید هم بروم مستقیم اداره ی زندان. نمیخواهم توی قفسهی سردخانه دستم بهش برسد. نمیدانم چه میشود. بچه ها میگویند نرو. اما به قول ننه خاتون لقا، از هر چیزی که به راحتی گذر کنیم از خودمان که نمیتوانیم. من خودم را میخواهم. اینجا بچهها نقشههایی دارند. میخواهند کارهایی بکنند روز قبل از اعدام. خطرناک است. از اول مخالفت کرده ام. اما پیش خودم فکر میکنم اگر جواب درستی نگیرم همصداشان میشوم. خوب، خلاصه ی ماجرا همین بود. توی نامه همین قدر هم زیاد است. این نامه وقتی دستت میرسد که تکلیف همهی ماجرا ها روشن شده. شاید از همه چیز گذشته باشد. اما این را برای همانوقت های تو می نویسم. دیگر سرت را درد نیاورم. به نسترن و بچه ها سلام برسان. خداحافظ. برادر کوچکت نادر. |