سی و هشت دقیقه ی نیمه شب
فروردین 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 22 فروردین ماه سال 1388
جبران می کنم

آن موقع ها، یعنی پنج شش سال پیش همیشه قرارشان زیر همین تابلوی راهنمایی بود. تابلویی که دو فلش را نشان می دهد که هر دو از یک ستون بر می آیند و در دو جهت مقابل هم از هم جدا می شوند _ و من هیچ وقت ندانستم اگر فرهاد تعامدی در انتخاب ش داشت _ و این همان جایی است که خیابان اصلی دو تکه می شود و یک سمت ش می رود طرف پارک، که خانه ی فرهاد هم همان جا بود، و سمت دیگر می رود طرف میدان اصلی، همان جایی که من حالا بعد از چهار پنج سال نیلوفر را می بینم. تنها ایستاده روی پل هوایی کنار میدان، یعنی تنها جزیی از جزییات جامد و قابل لمس آن اطراف که شکل و روی قدیم ش را حفظ کرده است. به نظر می رسد من را ندیده باشد. سرش را سمت من نچرخاند. حتمن او هم این جا ست چون مثل من خبر مرگ فرهاد را شنیده است. رشته موهای حنایی رنگ ش یک طرف صورت ش موج می خورد و مانتوی سیاه لخت ش دور پاهاش می پیچد و تاب بر می دارد. یک لحظه حس کردم قصدی دارد. اگر هم مطمئن بودم کاری از دست م بر نمی آمد. رو بر می گردانم. رفتنم را در میان سکوت پر جنبش خیابان از دور و دورتر پیش ذهن م نقش می کنم؛ و تصویر او را که برای همیشه روی همان پل هوایی رنگ پریده باقی خواهد ماند.

بی اختیار راه م را طرف خانه ی فرهاد می اندازم. از سر کوچه ای که کنار جدول ش خاطراتی از معطلی هام دارد، می گذرم. ساختمان کتاب خانه وسط پارک از دور آشناست. جایی که با فرهاد آشنا شدم و او من را به محدوده ی دور و برش راه داد. جایی که دوره ای از سختی ها را آغاز کرده بودم. جایی که فرهاد و نیلوفر را به هم شناسانده بودم.

پیش تر از آن این جا، پارک و کتاب خانه جایی برای گذران وقت بود. همه بودیم تا جلوی چشم باشیم. زیر این درخت نزدیک پله های سنگی جایی بود که فرهاد اولین کتاب ها را دستم داده بود. همین جا روی این نیمکت بود که باهم بحث می کردیم و فرهاد شعرهاش را می خواند. جایی وسط همین محوطه ی پر درخت برای هم حرف می زدیم و - به قول فرهاد – خلاف های کوچک می کردیم. همین طور که از مسیرهای سنگی وسط چمن ها می گذرم، یاد روزهایی می افتم که فرهاد شیشه ی کوچکی را که از داروخانه ی آشنا می گرفت، توی آب میوه می ریخت و برای سر کشیدن ش پشت ساختمان اصلی روی نیمکت می نشستیم، یا هر از گاهی که تکه هایی سیاه را که روی آتش دودش را در آورده بود توی پوکه ی خالی سیگار می چپاند، آن موقع ها بود که راحت حرف می زدیم و را حت گریه می کردیم یا می خندیدیم. یکی از همان عصرهای خلوت زمستانی بود که از نیلوفر برام حرف زد و ازم خواست به او معرفی ش کنم.

روزی که برای اولین بار آن دو را به هم می شناساندم، دور پلک نیلوفر رنگی ملایم تر از رنگ لب هاش گرفته بود و خطی سیاه در امتداد چشم ش رو به بالا نقش بود. دخترک را از مدت ها پیش تر می شناختم. از وقتی که نوجوان کم رویی بودم و او دختر جسور همسایه. یکی دو سال از من بزرگ تر بود. گاهی ازم می خواست شماره ای براش بگیرم که : "بگو گوشی را بدهید دست _" یا پیغامی براش برسانم. آن موقع ها می خواست عکاس شود. پشت کنکور مانده بود یکی دو سال. وقتی معرفی شان می کردم با اغراق گفتم: "نیلوفر خانم عکاس هستن. آقا فرهاد هم شاعرند."

فرهاد وقت زیادی را با نیلوفر می گذراند. جلوی من وقیح بود و من سعی می کردم از خلوت شان دوری کنم، حتا وقتی ازم می خواستند هم راه شان باشم. آن روزها فرهاد بیش تر و بیش تر مشغول محفل هایی می شد که من ازشان می ترسیدم. گاهی نیلوفر را دست به سر می کرد و در این راه از من استفاده می کرد. مجبور بودم به نیلوفر بگویم مثلن: "فرهاد کاری براش پیش آمد، با پسر عمه ش رفته جنوب. تا یک هفته دیگر می آید." و گاهی فرهاد تمام چنین هفته هایی را با دارو دسته ای که دور خودش جمع کرده بود در خانه می ماند. می گفت بدون نشئه جات نمی شود زنده ماند. یک بار با یکی از هم بساطی هاش دعوام شد. فرهاد با چشم های ترسیده هر دو مان را آرام کرد. بعد از آن رفیق ش معذرت خواست و من را گوشه ای کشید و گفت فعلن بروم. از بعد آن روز همه ی کارهای فرهاد آزارم می داد. از هر چیزی که می گفت می رنجیدم. حتا اگر حرف خاصی نبود. مدام عذر می خواست اما عذرخواهی ش هم ناراحتم می کرد. ناگهان خودم را از او بریدم.

همان موقع ها بود که از خانواده جدا شدم و اتاق کوچک و ارزانی پیدا کردم که بالای چند دفتر اداری قرار داشت، که در واقع خرپشته به حساب می آمد. حتا نشانی م را به کسی ندادم. با کلی این در و آن در زدن توی یک بوتیک که ته پاساژ نسبتن شلوغی بالاهای شهر بود، مشغول به کار شدم. صبح ها مغازه را من باز می کردم و شب ها کرکره اش را من می بستم. مسافت زیادی را هر روز در راه می گذراندم و کم می خوابیدم. بیش تر از یک سال بود که چیزی از فرهاد نشنیده بودم. یک روز صبح که دم در پاساژ رسیدم، نیلوفر را دیدم که جلوی مغازه روی نرده های راه پله نشسته بود. گفتم: این جا چه کار می کنی؟ گفت: دنبال فرهاد می گردم؛ ندیدیش؟ قفل در شیشه ای را باز کردم. گفتم داخل بیاید. گوشه ای روی صندلی جلوی آینه نشست. گفتم: چه جوری من رو پیدا کردی؟ گفت همین طوری.

گفتم: خبری از فرهاد ندارم. چایی می خوری؟ گفت نه. بعد به عکس خودش توی آینه خیره ماند. سنگین حرف می زد با من. لباس هایی که از دیشب روی میز پهن بود را تا کردم. گفتم چی شده. کتری را به برق زدم. گفت: حامله م. پادری را انداختم. چراغ های ویترین را روشن کردم. نرده های کرکره را از جلوی شیشه کنار کشیدم. وقتی برگشتم داشت لباس ها را توی قفسه ها وارسی می کرد. گفتم: "می خواهی یکی ش را برداری؟ پولش را بعدن حساب کنیم." طرف میز رفت. گفت نه. ممنون. کیف ش را برداشت. گفتم: صبر کن بنشین حالا. با مکث نشست.

مقابل ش روی چهارپایه نشستم. گفتم که همه ی سعی م را می کنم که پیداش کنم. بلند شد. طوری نگاهم کرد که سنگینی غم هاش روی شانه ام فرود آمد. حس کردم همیشه در مورد گناه ازلی، مقصر بوده ام. بدون خداحافظی طرف در رفت. صداش زدم: نیلوفر. سرش را برگرداند. بی دلیل گفتم: "جبران می کنم." آخرین نگاه ش را از من گرفت، از مغازه و بعد از پاساژ بیرون رفت و میان درخشش نور روز حل شد.

از همه ی کسانی که فکر می کردم از فرهاد خبری دارند سراغ گرفتم. همه ی پارک های بد نام را دنبال فرهاد زیر و رو کردم. به همه ی کاسب های محله سفارش کردم که پیغام م را به ش برسانند. نشانی و شماره تلفن م را با اکراه به همه شان دادم. اما تا مدتی خبری ازش نبود.

چند روز بعد از آن بود که فرهاد در اتاق م را باز کرد و سراغ شعله ی چراغ پیک نیکی کوچکی که کنار پنجره گذاشته بودم رفت. چهره ش تیره شده بود. انگار دوده ای زبر و قلیایی زیر پوستش دویده بود. گفتم: سلام. گفت: "سلام. سیگار بده." سکندری می خورد. گاز را باز کرد. تیله ی کدر و زرد رنگی را بین دو انگشت ش می چرخاند. گفت حبس بوده. سنجاقی را از جیبش برداشت و تیله را سرش فرو کرد. سیگاری که داده بودم ش با همان شعله ی گاز گیراند و یک طرف لب ش گذاشت. سنجاق را روی شعله ی گاز گرفت و دودی که زود برآمد را از طرف خالی دهان با ولع مکید. دود سیگار را فرو برد و چشم هاش پس پس رفت. گفتم : چه کار داری می کنی؟ سرش منگ می خورد. شل و ول گفت: فکر می کنی چه کار می کنم؟

دوباره سنجاق را به شعله ی گاز نزدیک کرد. گفتم: می دانستی نیلوفر حامله ست؟ چیزی نگفت. یک بار دیگر دود کدر را تو کشید. مدتی طولش داد تا چشم هاش را باز کند. بعد خندید. بلند و بلند تر. گفت: از من؟

یک هو به سمت ش رفتم و یقه ی پیراهن ش را چسبیدم. سیگار از گوشه ی لب ش افتاد. مکث کرد. خودش را به آرامی از دست م عقب کشید. همین طور که به زحمت دولا شده بود و سیگار را برمی داشت گفت: چه خبرت است؟ برگشتم و کنار دیوار نیمه ی آشپزخانه کز کردم. گفتم: بی مسئولیتی. می خواهی از مسئولیت فرار کنی.

این بار لبخند تلخی زد. گفت: به من این چیزها مربوط نمی شود.

دوباره دود را مکید. پشت بندش پک عمیقی به سیگار زد. چشم هاش بسته شد. سر پا روی دو زانو نشست و همین طور که تیله را ورز می داد گفت: آن بیرون سخت است همه چیز. من تحمل ش را ندارم. تلخ است. زشت است. پدر آدم را در می آورد. هر چه می خواهد بشود. من از پس دنیای واقعی بر نمی آیم.

تیله ی کدر را سر سنجاق فرو کرد. دوباره گفت: من فقط از پس دنیای خودم بر می آیم.

درباره ی دیدار آن روزم با فرهاد هیچ وقت چیزیی به نیلوفر نگفتم. یعنی در واقع بعد از آن هرگز با نیلوفر صحبت نکردم. از بوتیک بیرون آمدم و کار دیگری پشت دخل رستوران پیدا کردم. راه کم تری بود از محل کار جدیدم تا اتاق ارزان قیمت م در طبقه ی چهارمی از ساختمان های کدر سیمانی وسط شهر. شب ها تا دیر توی سالن سفید و پر از گچ کاری های زشت رستوران، که طبقه ی زیرزمین مرکز خرید بزرگی بود، پشت میز می نشستم و کم تر کسی، حتا هم کارهام، را نزدیک خودم راه می دادم. خوبی ش این بود که صبح ها بیش تر می خوابیدم. مرخصی هم داشت. روزهای مرخصی کوه می رفتم. یا با دوربینی که از پس اندازم خریده بودم، از کوچه و خیابان عکس می انداختم. روزنامه های هر روز را می خریدم و می خواندم و با دقت روی قبلی ها دسته بندی می کردم. کرایه ی اتاق را زودتر برای صاحب خانه می فرستادم تا دیدنش روزم را خراب نکند. می خواستم با همه ی گذشته رابطه ام را قطع کنم و در تمام این مدت نگران شماره ی تلفن و آدرسم بودم که پیش آدم های گذشته لو رفته بود و به شان ربطم می داد.

حق داشتم. بالاخره کار دستم داد. زنگ تلفن شومی خبر داد جنازه ی فرهاد را توی توالت همان پارک قدیمی پیدا کرده اند. گفت سرنگی توی دست ش بوده. نمی دانند که خودش را کشته یا مرده. به خون جمع شده کف کثیف سنگی توالت ها فکر کردم و از خانه بیرون زدم. و این شد که حالا من جلوی همان توالت سنگی باران خورده ایستاده ام. جلوم نوارهای زرد کشیده اند. کسی این دور و بر نیست. فقط بوی کاج می آید و صدای تکان خوردن برگ ها. بیش تر نگاه نمی کنم. راه م را می کشم و می روم. نیمکت خلوتی انتخاب می کنم. می نشینم و فکر می کنم که چه طور می شود از پس همه ی همه چیز برآمد.

یکی از همین روزها یا روزهای قبل است که نیلوفر را اتفاقی می بینم. نه، به دیدنش می روم. جلوی در خانه ش، از صبح تا شب همان جا نشسته ام تا بالاخره بیاید. اتفاقی پیداش نمی کنم، ردش را گرفته ام. ازم می پرسد چه طور پیداش کردم. می گویم همه ی اسم هایی که توی روزنامه ها چاپ می شود را می خواندم و دنبال اسم تو می گشتم. اسم آنهایی که عکس روزنامه ها را می اندازند، آنهایی که نمایش گاه می گذارند، آنها که توی کنکور قبول می شوند، آنهایی که استخدام بانک می شوند، آنهایی که تبریک و تسلیت می گویند یا می شنوند. می گشتم تا تو را پیدا کنم. به ش می گویم: یک چیزی را به تو نگفته ام. همیشه دوست ت داشته ام.

می گوید بچه ش پنج شش سالش شده. می گوید سختی های زیادی کشیده. می گویم همه چیز را درست می کنم. ازش می خواهم دیگر نگران نباشد. با نیلوفر ازدواج می کنم. توی یک خبرگزاری کار می کند. عکاس است شاید. یا نمی دانم، منشی یکی از همین شرکت هایی است که زیادند. به ش می گویم برام فرقی نمی کند چه می کردی. دیگر ما با همیم. ازش می خواهم که با هم دنبال فرهاد بگردیم. می گویم همه ی چیزهایی که شنیده را فراموش کند، چون فرهاد منتظر کمک ماست. خیلی زود فرهاد را پیدا می کنیم. در بزرگ فلزی کنار می رود. فرهاد بیرون می آید. کیف روی دوش، می ایستد و از دور نگاهی به ما می اندازد. رنگ به صورت ش برگشته. مثل قدیم ها، مثل سال کنکور ریش در آورده. نزدیک م می آید و می ایستد. سرش را توی بغل م می گیرم.

آشنا دارم توی جنوب، کاری پیدا می شود آنجا. فرهاد را می فرستم آنجا کار کند. توی فرودگاه ازم تشکر می کند. من و نیلوفر هم نزدیک است گریه مان بگیرد. خداحافظی می کند. نیلوفر هم خوش حال است. خانه ی کوچک و گرمی خریده ایم. بچه اش را که بچه ی من هم شده، بچه ی من و فرهاد و نیلوفر، از مدرسه می آورم. نه، از جشن تولد دوست ش می آورم. توی بغلم خوابش برده. کنار شومینه با نیلوفر می نشینیم. تنگ هم می نشینیم. شاید اشک هاش را پاک می کنم. نمی دانم شاید هم ریز می خندیم. می گویم: "آن بیرون همه چیز سخت است، اما این جا می توانیم از پس همه چیز بر بیاییم." سرش را روی شانه ام می گذارد. از من سپاس گزار است. در گوشم زمزمه می کند. می گویم لازم نیست تشکر کند؛ چون من فقط جبران کرده ام.


جمعه 9 اسفند ماه سال 1387
راسکولنیکوف در تهران

همین که وارد خیابان شد صدای ترمز اتوبوسی را شنید که آن طرف خیابان ایستاد. از وسط خیابان دوید تا سوار اتوبوس شود. بعد از چند پیرمرد پله های اتوبوس را بالا رفت. شلوغ بود. به در تکیه داد. سرش را که بالا آورد حس کرد چند نفر نگاه شان را از او گرفتند و سمت دیگری را نگاه کردند. چرخید و رو به در ایستاد. دست ش را روی جیب کمری ش گذاشت. روز وسط هفته هم انگار قرار نیست از شلوغی خیابان و اتوبوس کم شود. روی پله ی دم در نشست و چشمانش را بست.

راننده دیگر در را زده بود که صدا زد: "آقا پیاده می‌شیم." راننده زیر چشمی نگاه کرد و دکمه‌ی قرمز را فشار داد تا در سو بکشد و کنار بخزد. پیاده شد. حس کرده بود دیگر نمی‌تواند توی اتوبوس بماند. یک لحظه تصمیم گرفته بود و پایین آمده بود. هوا رو به تیره‌گی می‌رفت. چراغ‌های خیابان روشن بود و دم در مغازه‌ها لامپ‌های بزرگی گر گرفته بود. بوی نم توی هوا جان داشت. چند ایست‌گاه که از وسط شهر بالا بیایی خیابان‌ها طوری برق برقی و پر نورند و آجرهای ریز و مرمرهای یک دست و سفال های رنگارنگ نمای ساختمان ها آن‌قدر توی چشم می‌زنند که انگار در زمان سفر کرده‌ای. سر چرخاند. نگاهی کرد و بالا دست پیاده رو را گرفت و راه رفت. پیاده‌رو دست دیگر خیابان آدم های زیادی داشت. پولک نور لامپ‌های زرد که تازه روشن می شدند می‌ماند تو چشم آدم. مچ‌ش را که نگاه کرد فهمید ساعت ندارد. ولی خوب حالا حالاها وقت هست. باد زد زیر موهاش و پیچید پشت کت‌ش. یک دست ش را در جیب‌ش فرو کرد. یقه را بالا زد و زیپ کت‌ش را کشید. فکر کرد از کوچه پس‌کوچه‌ها برود اما فوری پشیمان شد. وقتی آدم خودش را با مردم توی خیابان سرگرم کند، زمان زودتر می گذرد.

یک لحظه عکس‌ش را روی شیشه‌ی یک‌دست مغازه‌ای آن‌طرف خیابان پیدا کرد. همان موقع ماشینی مقابل‌ش ایستاد. سرش را اول بالا برد و چشم چرخاند تا دوباره عکس‌ش را ببیند. چیزی ندید. ماشین هم انگار خیال نداشت راه بیفتد. از صرافت‌ش افتاد و راه ش را ادامه داد. اما همین طور که می رفت شیشه ی مغازه ها را نگاه می کرد و پی عکس خودش می گشت؛ اما نور مغازه ها اجازه ی بازتاب تصویرش را نمی داد. براش مهم شده بود که حالا چه تصویری دارد. دست هاش را در جیب کت خاکی رنگ ش بیش تر فرو برد و سینه ش را جلو داد. داخل پاساژی پیچید. یک طرف اسباب بازی فروشی بزرگی مساحت زیادی از پاساژ را گرفته بود. هواپیماها با نخ از سقف آویزان شده بودند و روی زمین قطارها در پیچ و خم ریل هایی که تازه سر از تونل در نیاورده وارد تونل دیگری می شدند بی حرکت ایستاده بودند. پایین ویترین جلوی شیشه چند نوع مسلسل  و تفنگ کنار هم چیده شده بود. نگاهش را چرخاند و دنبال تپانچه ای گشت. چیزی که لای کمربند شلوارش جا بشود. یا حداقل بتواند لوله اش را در جیب مخفی کت ش جا بدهد. تپانچه های توی ویترین همه مصنوعی بودن شان پیدا بود. حداقل یک تکه پلاستیک رنگی یک جاشان وصل کرده بودند. یا چراغی یک جاش بود که با شلیک کردن روشن می شد. چه قدر سازندگان این اسباب بازی ها کم عقلندکه مثلن خواسته اند با این تزیینات رنگارنگ، قشنگ شان کنند. تفنگ وقتی تفنگ است که یک دست و خون سرد باشد. از زیر عروسک هایی که بالای در آویزان بود سرش را خم کرد و داخل مغازه رفت.

- ببخشید. اه ... ببخشید... سلام.

- جونم.

- سلام. یه تفنگ ندارید که یه ذره واقعی باشه؟

- چه تفنگی؟

سرش را دور مغازه چرخاند: "کلت. از این..." بعد با دست شکل ش را نشان داد.

مرد پشت پیش خوان گم شد و بعد از مدتی برگشت.

- اینا هست با تیر پلاستیکی بی خطر. شونزده تومن. اینم هست. ساچمه می خوره. چینیه. پنجاه تومن... پنجاه و خورده ای.

گران بود اما شاید می ارزید. بدنه ی فلزی ش که به دست آدم می چسبید لذت داشت. آن که ساچمه ای بود بدنه ای فلزی داشت و سنگین بود. ولی این همه پول نداشت. اسلحه ی اسباب بازی را روی پیش خوان گذاشت.

- مرسی آقا. مزاحم می شم.

- به سلامت.

پاساژ را تا ته رفت و برگشت. بیرون تکه ای از آسمان سیاه دیده می شد. کنار در مغازه ی طلا فروشی خودش را در آینه ی قدی توی مغازه شناخت. دست در جیب کت خاکی رنگش کرده بود. یقه هاش را بالا داد. جا برای اسلحه زیر کت ش خالی بود. اگر اسلحه داشت آن وقت سرش را پایین می انداخت و توی چشم های هیچ کدام از مردم نگاه نمی کرد؛ مثل الان. مردمی که چیزی از زندگی پر ماجرا و پر خطر نمی دانند. خودش را بی دلیل از چشم یکی از ره گذران پنهان کرد. حالا مرد دیگری سمت ش می آمد. برای رد گم کردن جلوی ویترین یکی از مغازه ها ایستاد. بعد موقعی که آن مرد نزدیک ش شد، خودش را به ستون وسط پاساژ رساند، دور ستون چرخید. بعد با سرعت به طرف خروجی پاساژ راه افتاد. از خیابان رد شد و کنار دکه ی روزنامه فروشی ایستاد. اگر الان تپانچه ای به کمرش بود، وارد کوچه ی خلوت روبه رویی می شد، صدا خفه کن را سر لوله ی اسحه می بست، بعد اسلحه را در جیب کت ش می گذاشت. وقتی مرد از پاساژ خارج می شد، با خونسردی طرف ش می رفت، اسلحه را در می آورد، دوبار طرف ش شلیک می کرد و بعد همین طور به مسیرش ادامه می داد. وقتی سر خیابان می رسید، دوان دوان تا خیابان شلوغ دیگری می دوید و خودش را لای جمعیت می انداخت و به راحتی رد گم می کرد.

خودش را از لای جمعیت به کناری رساند و روی جدول کنار پیاده رو نشست تا نفس ش را تازه کند. هنوز فرصت باقی بود. فکر کرد یک چاقوی ضامن دار هم بد نیست که توی جیب آدم باشد. یک چاقوی خاص. مثلن دسته اش از سنگ باشد. خود کارد آشپزخانه هم بد نیست. توی آشپزخانه ی همه ی خانه ها یک کارد بزرگ پیدا می شود.

چند خیابان به سمت پایین برگشت. بعد اتوبوسی را سوار شد. اتوبوس آخر شب تقریبن خالی بود. چند ایست گاه بعد پیاده شد. از کوچه پس کوچه ها رفت. از روی جوی ها بلند جفت پا پرید و از سر خیابان های نا آشنا به خیابان های آشنا پیچید. جلوی در آپارتمان مردم زیادی جمع شده بودند. نور سرخ پلیس روی ساختمان های اطراف می چرخید. خودش را وسط جمعیت انداخت. بعد جمعیت را کنار زد و پیش رفت. سرباز ها جلوی مردم ایستاده بودند. مأمور پلیسی با کاپشن کوتاه سیاه دم در ایستاده بود و با بی سیم صحبت می کرد. از کنار دست سربازها به طرف پلیس دوید. آستین کاپشنش را کشید.

- من کشتمش. همسایه مونه.

- چی؟

- نیگا کن این کیف پولشه. ایناها. من کشتمش.

- واسه چی چی؟

- همسایه مون بود. من کشتم. می خواستم پولشو بردارم.

- چه جوری کشتیش؟

- با چاقوی آشپزخونه ش.

- چقدر پول داشت؟

- هیچی.

- ... جناب سروان. بیا... سروان! این پسره رو ور دار ببر.


پنجشنبه 10 بهمن ماه سال 1387
جهان و کار جهان

پیر مرد نوک کفش‌ش را چند بار کوبید به لبه‌ی پله‌ی سنگی تا برف سفت شده از لای دندانه‌های تخته‌کفش‌ش بریزد. خیابان خلوت بود. فقط چند نفر با چطری که دست‌شان بود در سایه‌ی درخت‌های کنار پیاده‌رو می‌رفتند و می‌آمدند. پشت سرش چرخ‌های ماشین ها مدام سفیدی خیابان را رد می‌انداخت. پیرمرد پاش را کشید روی گونی دم دری و از پله‌ها بالا رفت. در قرمز فلزی را هل داد.

سر و صدای حرف زدن بود و هرهر بخاری بزرگی که دم در کار می کرد. گرمای بخاری دمنده توی صورت‌ش خورد. نوک پنجه‌هاش را از آستین لباس کش‌باف‌ش بیرون آورد و جلوی بخاری گرفت. مقابل تابلوی پذیرش ده دوازده نفر صف کشیده بودند. اما پشت دریچه‌ی شیشه‌ای کسی نبود. پیرمرد گفت: "عاشقان پیدا و دلبر ناپدید." کسی به او نگاه نمی‌کرد. کلاه بافتنی زیتونی رنگ‌ش را از سرش برداشت. خرده‌های برف را از روی کت چهارجیب‌ش تکاند. ته صف ده پانزده نفری رفت: "جوان اشکال نداره من همین اون‌جا بنشینم؟ پشت سرت ام."

- باشه.

پیر مرد زیرلب شروع کرد به خواندن: "مقام امن و می بی غش و..."

زنی که روی صندلی نشسته بود برگشت و کج کج پیرمرد را نگاه کرد. صندلی‌های پلاستیکی آبی‌رنگ در چند ردیف چیده شده بود وسط سالن. پیرمرد نفس‌ش را موقع نشستن بیرون داد. دست‌ش را به پهلوش گرفت. بعد آرام تکیه داد. مهتابی بالای سرش هر چند لحظه‌ای می‌پرید و روشن می‌شد. نگاه‌ش را از مهتابی گرفت و چشم‌هاش را با دو انگشت فشار داد. سفیدی چشم‌هاش قرمز شده بود و پلک‌هاش روی هم می‌رفت. گفت: "شب رحیل." خم شد و آرنج‌ش را روی زانو گذاشت. چشم‌ش افتاد به کودکی که کنار دست زن، روی صندلی جلویی سر و ته نشسته بود و گوشه‌ی کلاه‌ش را دهن‌ش کرده بود. پیرمرد گفت: "تمومش نکنی." بچه به پیرمرد نگاه کرد. پیرمرد کلاهش را که در دست ش بود طرف ش گرفت. "بیا کلاه منم بگیر." کودک دست ش را ناشیانه دراز کرد و پیرمرد کلاه را پس کشید. زن، بچه ش را بغل زد. پیرمرد گفت: "مامانت ناراحت شد." زن دوباره کجکی نگاهی به پیرمرد کرد. بعد کلاه را از دست بچه کشید. پشت دست بچه زد و گفت: "مگه نمی گم نکن تو دهنت کثیفه." پیرمرد چیزی نگفت.

صدای مرد جوان از پشت سرش آمد: "بیا آقا. نوبت شماست."

نسخه را روی پیش خوان گذاشت. "سلام." مسئول پذیرش سرش را تکان داد و دفترچه را برداشت. "چه  خبر پدرجان؟"

- هیچی.

مرد کمی به ورق دفترچه خیره ماند. بعد گفت: اینا چیه؟ چرا داروهاش رو عوض کردی؟

- بردم ش دکتر. حال ش بد شد.

- تا میآد به یه قرصی عادت کنه...

- چی؟

- می گم تا عادت می کنه به یه دارو، می بری ش دکتر قرص ش رو عوض می کنی؟!

- ...

مسئول پذیرش دفترچه ی بیمه را روی پیش خوان گذاشت: اینا پیدا نمی شه.

- چی؟ چرا؟

- نیست اینا. تازه اگرم باشه ده تا دونه می دن فوق ش. پنجاه تا صد تا نمی دن که.

- ده تا برای دو روزشه.

- نباید عوض می کردی قرصاش رو.

- سه چهار بار حال ش بد شد. چند بار خورد زمین. از بالای بیست تا پله افتاد.

مرد با دست نفر بعدی را فراخواند. آرام گفت: "نباید عوض می کردی داروهاشو. این همه بلا سرش اومده. این بار هم روش."

- جان؟

- می گم قبلن مگه نمی افتاد؟ مگه بار اول شه؟

پیرمرد لب خند زد: اما نه چنین زار که این بار افتاد.

- به هر صورت این قرصا نیست. اون اولی رو معادل ایرانی ش رو داریم؛ دومی ، اصلیه رو، هم نداریم. می خوای برو هلال احمر هم سر بزن.

- خوب به جاش از دارو قدیمی هاش بده.

- بدون نسخه که نمی شه. تازه اون_

- ما که مشتری قدیم ایم.

- گوش کن یه دقیقه! اونا رو هم هیچ کدوم الان نداریم. وارد نمی شه.

- یه چندتا دونه حالا بده به م.

- هیچی نداریم به خدا.

- هیچی نداری؟

- هیچی.

- از کدوم ش رو نداری؟

- هیچ کدوم رو نداریم.

- هیچ کدوم؟

- هیچی.

- هیچی؟

- هیچی!

پیرمرد دفترش را برداشت. مسئول پذیرش گفت: "چی کار می کنی حالا؟"

- هیچ.

- برو هلال احمر هم  یه سر بزن .

پیرمرد موقع رفتن چند لحظه جلوی بخری دمنده ایستاد. بعد کلاهش را سرش کشید و زیر آواز زد. "مقام امن و می بی غش و ..." در آهنی را هل داد و بیرون رفت.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 13784


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها